تنها آروزی من این بود که من تو را فراموش کنم !

تنها آروزی من این بود که من تو را فراموش کنم ! اما…!
اما نتوانستم فراموشت کنم ، تو احساسی را در وجود من قرار دادی که دیگر فراموشی تو زمان مرگم هست…! آهای عشق من تسلیم تو هستم…

/ 3 نظر / 13 بازدید
مسلم

پرسیدند چرا سیگار را کنار نمی گذاری گفتم هر که به پایم بماند تا آخر به پایش خواهم ماند حتی اگر قصد جانم را داشته باشد... سلام ممنون که به وبم اومدی من زیاد به این وبم نیمام اگه دیر سر زدم ببخشید دوس داشتی بیا اینج www.moslem37.blogfa.com

مسلم

اگه عاشقت نبودم...روزگارم این نمی شد شب به شب رو صورت...من گریه نقطه چین نمی شد اگه عاشقت نبودم...دل نمیدادم به این درد لحظه لحظه تو جوونی...عشق تو پیرم نمی کرد من بهت حق میدم از من...از جدا شدن نمیری وقتی میدونی نمی رم...سر راهمو نگیری من بهت حق میدم از...من تو خیالت بت نسازی از شکستنم نریزی...از نبردنم نبازی من نمیتونم یه لحظم...خودمو بی تو ببینم عادتم دادی به موندن...تا تو باشی من همینم تا به قلبم گره خوردی...تو تن من تارو پودی تو نمیدونی چی میگم...آخه عاشقم نبودی «روزبه بمانی»

مسلم

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟ بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟ مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود خر به افراط زدم ، گیج شدم قاط زدم قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود